تبليغاتX
ندای دوست!

ندای دوست!

به نام دستان کمک بخش

طلوع بود ...

در سکوت مبهم  گنجشکان

در نزدیکی دیدار مجدد طلوع

در میان طلوع زندگی و صباح

طلوع دل را اختیار کردم

و از طلوع تا غروبش مهر را بر دل زدم

و دیدگانم را آموختم که در طلوع بسته باشند

و در روشناییه تاریک قدم بردارند

و آموختم که این است روزه داری

که در اوج نیاز دیدار

دیدگان را بست

و اینک دوباره طلوع یادآورم شده

اما با رنگی دگر...

و می گویم روزه دلت قبول در آن طلوع ...

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 21:13  توسط یاران  | 

انسان ها از نظر شریعتی

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 22:44  توسط یاران  | 

سخنی از گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم 

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،  

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام، 

تو را دیگرى باید برایت بسازد و  

تو هم به یاد داشته باش  

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.  

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،  

چرا که ما هر دو انسانیم.  

اين جهان مملو از انسان‌هاست ،  

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.  

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،  

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.  

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،  

اما همگى جایزالخطا.  

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 17:46  توسط یاران  | 

معلم

12روز ی که آن را با معلم یاد می کنند ...

با این نام اورا لقب داده اند نمی داند که سزاوارباشد برایش, اما امیدوارد که باشد.

که روزگاری بداند در این دنیا جایگاهی داشته است..

روزی که آن را به بزرگی یاد می کنند آیا بزرگی سزاوارش است؟!

چشم هارا می بندد اولین پیام را که این روز رابه او تبرک گفت می خواند

تنش می لرزد گویی هنوز باور ندارد که یک معلم است سعی می کند با تمام وجود

آنرا بپذیرد و دوستش را تحسین می کند و به خود می بالد که چنین دوستی دارد

و او را به عنوان یک معلم قبول دارد.

زندگی را ورق می زند و بار دیگر چشم هارا یک ثانیه از دنیا می گیرد

عشق را به زندگی می اورد

می گوید که عشق را باید دیکته کرد و می خواهد از خدا که به او تعلیم دهد

که چگونه تعلیم دهد.

خاطرات یک معلم..

"در آن دم که صدای بادها حیات می بخشند به یاد می اورم واژه ی حیات بخش را از معلم آموختم."

روزش گرامی..

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 0:34  توسط یاران  |